
فقط يك حرف :
ايميل من مجددن هك شد !!
اگر دوست نداريد باز خبر هاي ... بگيريد هر چه سريعتر آن را از ايست دوستانتان حذف و حتي المقدور ايگنورش كنيد !!!
اين هم براي خالي نبودن عريضه :samane_nainy@yahoo.com , Id: samane_nainy
باشد دلت تبخیر خواهد شد

فقط يك حرف :
ايميل من مجددن هك شد !!
اگر دوست نداريد باز خبر هاي ... بگيريد هر چه سريعتر آن را از ايست دوستانتان حذف و حتي المقدور ايگنورش كنيد !!!
اين هم براي خالي نبودن عريضه :samane_nainy@yahoo.com , Id: samane_nainy
هوالمتین
این روزها حس نوزادی را دارم که همه ناملایمات اطرافش با سرعتی نجومی به سر و صورتش می خورد و پیش از آنکه سرخی ضربه قبل را تحلیل کرده باشد سیلیهای بعدی و بعدی و بعدی تر ... و آخر سر هم دقیقن مثل همان کودکی که همه درماندگیش را آوار می کند بر سر فرشته ای به نام مادر ....
از دور خوردن دور خودم و تمام دور گردون آنقدر خسته ام که دوست دارم فقط چشمهایم را برای همیشه روی این دور باطل ببندم . دوری شاید به طول ربع قرن تجربه !!! همین .
این هم به تویی که مثل همیشه تنهایی فکر می کنی ٬ نتیجه می گیری ٬ محکوم می کنی ٬ و اگر هم لازم ببینی اعدام !!!
تو می توانی
همینطور که روزهای زوجت را
روی تخت هیچ نفره ات دوش می گیری
خاطرات قهوه ایم را سر بکشی
و
هیچی شاعرانه غزلهایم را به چالش بکشی
بی آنکه لازم باشد
حتی لحظه ای
به ازدحام خیابانهای این شهر زل بزنی
و منتظر کسی شوی
که هرگز نخواهد آمد
حتی خیلی دیر !!!
هوالمتین
امسال روز مادر خیلی چیزها نداشتم ...
عزیز .... و خیلی چیزهای دیگر که تمام روز مادر را ژر می کنند !!!
امسال روز مادر جای خیلی چیزها فقط ...
چه خوب که تو بودی لااقل ٬ مادر
کاش هیچ وقت روز مادر نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بهار اولین فصل از فصلهای مناطق معتدل است.
بهار گیاهی است از تیره مرکبان که چهار گونه از آن شناخته شده. گلهایش زرد رنگ ودر کوهستانها ودشتها ودرهها می روید، در جنوب و بویژه در هرمزگان به سبزی که در دشتها وکوهستانها بعد از باریدن باران می روید بهار می گویند.
بهار ایالتی است در هند واقع در شمال شرقی دکن که در بخش شرقی دشت گنگ واقع است
بهار شاعر، روزنامهنگار، ادیب، تاریخنویس، و سیاستمدار ایرانی بود که در مشهد به دنیا آمد. او فرزند میرزا محمدکاظم صبوری بود که قبل از وی لقب ملکالشعرا داشت. پس از مرگ صبوری در سال ۱۳۲۲ ه. ق. منصب وی و لقب ملکاشعرا به دستور مظفرالدین شاه قاجار به محمدتقی هجدهساله رسید. در دوران استبداد صغیر در سال ۱۳۲۸ ه.ق. بهار به مشروطهطلبان خراسان پیوست و در انتشار روزنامهٔ خراسان با آنان همکاری کرد. وی شعرهایی را در این روزنامه چاپ میکرد، از جمله شعر معروف «کار ایران با خداست» با مطلع «با شَهِ ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست». این روند تا فتح تهران در ۱ رجب ۱۳۲۷ ه. ق. (۲۸ سرطان ۱۲۸۸) بهدست مشروطهطلبان و استعفای محمدعلی شاه ادامه یافت
بهار شهری است در مغرب استان همدان و شمال غربی شهر همدان که از شمال به شهرستان کبودراهنگ واز غرب به شهرستان اسدآباد واز شرق به شهرهمدان و از جنوب به شهرستان تویسرکان در دشتی وسیع و سرسبز، محصور به سلسله کوهها وتپهها ، بین مدار ۳۴ درجه و ۴۶ دقیقه تا ۳۵ درجه و ۸ دقیقه عرض شمالی و ۴۸ درجه و ۷ دقیقه تا ۴۸ درجه و ۴۰ دقیقه طول طول شرقی است که چون نگینی سبز میدرخشد.ارتفاع مرکز شهرستان از سطح دریا ۱۷۳۵ متر و فاصله این شهر با شهر همدان به تقریب ۱۸ کیلومتر میباشد.
هوای جن زده تهران ٬ ۲ تا سیاهی ناممتد
شعور فرضی شاعر در خیالهای نه چندان بد
۲ قرن بعد " زنی تنها در آستانه فصلی سرد "
تراشه های غرورش را تکاند در غزلی مرتد
شبیه بالش نرمی که کنار گوش خداوندش
عجیب اینکه پر از درد است ٬ عجیب تر که نمی بارد
دوباره زل زده در شعرش زنی شبیه خودش احمق
که نصف شهوت شعرش را به کوبه های سرش می زد
" شراب خواستم و عمرم " فقط به ساز تو می رقصید
" خیال خام پلنگی که " فقط به خواب تو می آید
۲تا پری نفس رفته ٬ ۲تا قناری آویزان
۲ساعت است خدا مرده و زندگی جریان دارد !
هوالمتین
هوای این روزها هوای غربتیست که انگار هیچ چیز کمرنگش نمی کند . از یلدایی که باید دور نبودنت جمع شویم و دعای کمیل بخوانیم ... تا تاسوعایی که دیگر لازم نیست یک ایل آدم را در یک وجب اتاق جا بدهی که هی حرص بخوری " روز تاسوعایی آدم اینقد هر و کر نمی کنه " که بخندم که " سوسک تر از این که نمی شیم عزیز ! "
خیلی خواستم ننویسم . خیلی خواستم حد اقل غمت را فقط نگه دارم برای خودم . خیلی خواستم ...
نشد !
انگار دارم تلافی می کنم همه این سالهایی را که تا لباس مشکی که چه عرض کنم - ردی از هر چیز مشکی روی لباسم می دیدی داد می زدی که " مگه ننه بزرگت مرده که مشکی پوشیدی ؟ " و بعد مثل همیشه بغض می کردی . من هم بخندم که " ننه بزرگم کیه ؟ من یه عزیز دارم فقط اونم قرار نیست بمیره " و من چه بچگانه فکر می کردم و تو چه بزرگانه رفتی ! مجوز ۴۰ روز مشکی پوشیدن را هم خودت صادر می کردی هر بار ! تقسیم کن ببین ۴۰ روز برای ۲۴ سال می شود میانگین سالی چند روز ؟!
انگشتر فیروزه ای را هم که دستم کردی که یادم باشد این بار که رفتم مشهد یک سایز بزرگترش را برایت بخرم ... آخ !!! امشب هوس کرده ام سر مزارت جای شمع عود روشن کنم با یک گلدان یاس رازقی که ...
باورش ... نه ! زیاد مشکل نیست ، حرفهایی که بر دلم ماندند
آسمان تمام دنیا را ابرهای سیاه پوشاندند
آسمان بودنت بدیهی بود ، قبله یعنی نگاه غمگینت
و چه احمق شدند دستانی که تو را رو به قبله خواباندند
چشمهایم فقط تو را می دید که شبیه فرشته ها بودی
و تو را مثل تکه ای خورشید بین دستان ماه پیچاندند
مثل یک قطره نور سر می خورد بدنت روی خاطراتی که
آدمکهای ظاهرا ْ غمگین ، دور تا دور خانه چرخاندند
گورکن با تمام سنگدلیش خاک می ریخت روی خاطره هام
و تمام وجود ماهت را خاکهای سیاه پوشاندند
تو نبودی که قصه می گفتی ، من نبودم که گریه می کردم
حس یک شعر تازه بودی که عده ای آیه آیه می خواندند
...
نه کسی گریه می کند بی تو ، نه کسی داد می زند که نرو
باورش هم زیاد مشکل نیست ... حرفهایی که بر دلم ماندند ...