هوالمتین
مرگ حق است اما ...
مریم برای اولین بار زود حقش را گرفت !!!
خیلی زود ..
به سادگی همان داستانی که در گوش متین زمزمه کردم...
مریم کوچولو رفت پیش خدا .
مریم رفت بهشت .
مریم مرد .
خدا ...
خدا بیامرزدش ؟
مگر می تواند نیامرزد ؟!
اصلا چه چیزش را می خواهد بیامرزد ؟
شناسنامه ۱۵ ساله باطل شده اش را ؟
معصومیت دخترانه اش را ؟
تن لرزه های مخفی شده پشت لبخند !!! همیشگیش را ؟
آرزوهای بسیار بسیار بار بزرگتر از ۱۵ سالگیش را ؟
آرزوی شبی را که بخوابد و صبح را نبیند و ...
راست می گویند خدا حرف بچه ها را بهتر می شنود .
شاید آن سه دقیقه هم فقط برای این بود که اگر کسی هم
نمی دانست بفهمد که ... چیزی برای ماندن نداشت
مریم
دیگر در این عزاکده دعوا نمی شود
قلبت پر از سکوت و تمنا نمی شود
با دستهای روشنت ای روشناترین
قفل سکوت هیچ لبی وا نمی شود *
لبخندهای پر عطش دخترانه ات
در بیتهای کوچک من جا نمی شود
با دست کوچک تو به اسم " پدر " !!! دگر
پایین کارنامه ات امضا نمی شود
باشد قبول " دختر من شو " نگو " چه دیر "
یعنی از این به بعد خدایا ... نمی شود ؟
قرص برنج ! قلب شکسته !!! فشار قبر ...
یلدای اشک و گریه که فردا نمی شود !!!
...
راحت بخواب دخترک روزهای تلخ
دیگر کسی مزاحمت اینجا نمی شود .
* " باک از حصار نیست که هر قفل بسته را
با دستهای روشن تو می توان گشود " محمد رضا عبدالملکیان
برایش فاتحه بخوانید ... گرچه...