تبليغاتX
دریا اگر

به مهربانترین مسافر این روزها !!!

هوالمتین

 

 

اول : یه تشکر ویژه از تمام دوستان دیده و نادیده ای که این روزها با همدردیهاشان بار این غم را سبک تر کردند به خصوص  زهرا بهره مند عزیزم و آرش شفاعی بزرگوار و به احترام تمام آنهایی که گفتند ... " مرگ پایان کبوتر نیست و ... لباس سیاه خانه ام را در آوردم .

 

دوم : بچه تر که بودیم همراه مجله سمپاد ( سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان ) یه نشریه ای در مدرسه مان !!! توزیع میشد به اسم روایت . که شاید از معدود نشریاتی بود که با خواندنش عشق می کردم !!!

این چند روزه بی اختیار زمزمه زیر لبم شده بود " خورشید اگر نبود ... "

دیشب که اتفاقی داشتم روایت را ورق می زدم چشمم افتاد به یکی از نوشته های آرش ابوترابی عزیز که الان نمی دانم دقیقا کجاست و چه می کند و اصلا ما بچه جقله های آن روزها !!! را یادش می آید یا نه .

با اجازه خودش این نثر را می نویسم اینجا به احترام تمام روزهایی که ...

 

 

 

 

معلم

 

 

شاگرد کوچک : آقا اگر خورشید نباشه ، چی میشه ؟

شاگرد بزرگتر : ما بگیم ، ما بگیم ؟ خب معلومه . اونوقت نور دیگه نیست ، گیاه ها رشد نمی کنن . خب حیوونام می میرن ... تازه اصلا منظومه شمسی از هم می پاشه .

معلم نشسته است روی میز و ساکت است .

شاگرد کوچک : آقا اگه به خورشید نگاه کنیم ، آقا کور می شیم ؟

شاگرد بزرگتر : ما بگیم ؟ ما بگیم ؟ اره آقا پسر عموی کوچیکمون یه بار به خورشید نگاه کرد آقا ، بعدش ، بعدش چشم درد گرفت . آقا حالام کوره آقا .

زنگ می خورد و بچه ها می روند خانه هاشان . معلم هنوز ساکت و بی حرکت روی میز نشسته . انگار روی سرش پرنده لانه کرده باشد .

جیرجیرکها هیچ جایی برای سکوت نگذاشته اند . تمام حجم فضا را و حتی زمان را از ناله های مضحک خودشان پر کرده اند .

شب شده است . هنوز معلم نشسته روی میز و ساکت است . راستی چرا هرگز صدای جیرجیرک حس شاعرنه به کسی نمی دهد ؟

موذن آبادی اذان صبح را قدری زودتر گفته است . باکی نیست . کسی نماز نمی خواند . حتی خود موذن هم اذان را گفته ناگفته رها کرد و رفت خوابید . معلم از روی میز پایین آمده ، روی تخته سیاه چیزی می نویسد :

" اگر خورشید نباشد ، نور همه گیاهان و همه جانوران را می سوزاند . اگر خورشید نباشد  ، نور ما را قبل از سوزاندن کور می کند  .

خورشید نقابی است که آسمان بر نور وحشی و بی لگام زده است . خورشید اگر نبود ... نور همه جا را می گرفت و حکومت شب تمام می شد "

 

آرش ابوترابی

 

 

 

اینم یه شعر بی در و پیکر برای مهربانترین مسافر این روزهام !!!

 

 

 

تو می روی آرام و من را می سپاری

دست تمام روزهای بی قراری

 

هرم حضور مهربانت می نشیند

در سطر سطر شعرهایم یادگاری

 

سوی تمام آسمانها !!! می پرم تا

وقتی تو هم این روزها را می شماری !

 

با ابن ملجمهای چشمت می کشی یا ...

با تیغ تیز واژه های ذوالفقاری ؟

 

قدر زلال واژه ها بکری و نابی

شاعر ! تو با آیینه ها نسبت نداری ؟

 

از اینهمه باران دلم می گیرد اینجا

از این غریبی ، بی تویی ، این بی بهاری !

 

ای ابر دیوانه اگر عاشق نباشی

فرقی ندارد که بباری یا نباری !!!

...

 

تو می روی پیش کبوترهای عاشق

من را کنار دفترت جا می گذاری ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10 ساعت11:33 توسط سمانه نائینی |




با این عطش تا چشمه دیگر دیر خواهد شد
دریا اگر باشد دلت تبخیر خواهد شد


خانه
پست الکترونيک




عضويت در گروه شعر فارسي